سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ - 7:44 - علی صفری -
می بیند و می فهمد و انگار نه انگار
صیدیم، رها گشته و در بند گرفتار
زیبایی چشمش همه را همدم ما کرد
اشک وغزل و پنجره و ساعت و سیگار
از مرحمت عشق همینقدر بگویم
تنهابی و تنهایی و تنهایی بسیار
من با طمع شانه او آمده بودم
سهمم شد از این عشق فقط شانه دیوار
با اینکه دل کوچک من خانه او شد
ابری شده احوال من از حسرت دیدار
با عالم بی عشق کنار آمده بودم
زیبایی اش انکار مرا برد به اقرار
دلتنگی و تنهایی و باران و خیالش
ای حضرت پابیز کمی دست نگه دار
#علی_صفری
تلگرام
@Alisafaripoems
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/alisafariofficial
تنهایی ام را یاد می گیرم