دیگر غمت درون دلم جا نمی شود
حجب و حیا حریف غزل ها نمی شود
مادر دوباره سفره ی آجيل چيده است
حجم نبودنت که در آن جا نمی شود
تنها نمانده ام نگران دلم نباش
عاشق به لطف غم ، تک و تنها نمی شود
از دیگران شنیده ام انگار بعد من
دیگر دلت دچار تمنّا نمی شود
یک سال شد که درد دلت را نگفته ای
پيش غريبه سفره ی دل وا نمی شود !!
بعد از مرور تجربه ی تلخ ما دو تا
آدم اسیر خواهش حوّا نمی شود
تقويم من اواخر پاييز مانده است
کاری بکن بدون تو يلدا نمی شود
من از خدا به غیر تو چیزی نخواستم
شاید بریده ناف مرا با "نمي شود"
تنهایی ام را یاد می گیرم